- Published on
حقایق روآندا از زبان یک کشیش
- Authors
“اول جلسات شروع شد. آزادانه از بلندگوهای عمومی تبلیغ میکردن و اعلام میکردن میخوان راجع به ‘اوضاع موجود’ صحبت کنن، اما همه میدونستن که دارن برای قتل و خونریزی برنامه ریزی میکنن. اونموقع خیلی راحت راجع به این موضوعات تو رادیو صحبت میکردن. من همیشه به این جلسات دعوت میشدم اما هیچوقت شرکت نمیکردم. من یه کشیش بودم و دلم نمیخواست قاطی اینجور مسائل بشم. اما وقتی بالاخره کشتارها در هفتم آوریل شروع شد همه به کلیسای من پناه آوردن. اولین گروهشون صبح زود اومدن، درحالیکه از شدت ترس انقدر میلرزیدن که نمیتونستن حرف بزنن. فقط تونستن بگن: ‘ما رو مخفی کن، ما رو مخفی کن.’ به همشون گفتم برن تو کلیسا. گفتم: ‘اگر خدای ما برحق باشه، ما هیچ آسیبی نمی بینیم.’ بالاخره یه مرد جوون اومد که میتونست حرف بزنه؛ گفت: ‘ پدر و مادرم رو کشتن، هممون رو میکشن.’ ترسیده بودم اما سعی کردم چیزی به روی خودم نیارم. فقط تلاش کردم آدم های بیشتری رو پناه بدم. وقتی شب شد حدود سیصد نفر تو این کلیسا مخفی شده بودن.”


