- Published on
پروژه ی برادر بزرگ
- Authors
“تازه دوازده سالم شده بود. فکر میکنم پدرم متوجه شد که تو زندگیم به یه نفر احتیاج دارم. پدرم دوتا شغل داشت، بنابراین هیچکس رو نداشتم که حتی باهاش حرف بزنم. مادرم نبود و دوران راهنمایی هم واقعاً افتضاح بود. هیچ دوستی نداشتم و قلدرهای مدرسه خیلی اذیتم میکردن. تا اینکه یه روز وقتی برگشتم خونه دیدم پدرم خونهاس، خیلی تعجب کردم چون معمولاً تا ساعت نه شب سرکار بود. پدرم منو به یه نفر معرفی کرد که من هیچی تصوری نداشتم کیه. گفت اسمش ‘آدام’ هست، ‘برادر بزرگ’ منه و قراره بهم کمک کنه. ولی نمیدونستم این یعنی چی دقیقاً. فکر کردم شاید مثلاً یکی از دوستای پدرم هست. قرار بود فقط ماهی دوبار همدیگرو ببینیم. اما این ملاقاتها بیشتر شد، تقریباً حدود سه بار در هفته. اون تو درسهام بهم کمک میکرد و هر موقع ناراحت بودم میتونستم بهش زنگ بزنم. اون تو کنترل کردن خشمهای ناگهانیم هم بهم کمک کرد. وقتی روز بدی داشتم باهم میرفتیم روی یه پل نزدیک خونهی آدام و یه عالمه سنگ پرت میکردیم تو رودخونه. اون سالها خیلی به من کمک کرد. حتی بعد از اینکه برای همیشه رفت نیویورک، من تونستم دوسال آخر دبیرستانم رو به تنهایی تموم کنم. بهم قول داد اگر همهی نمرههای دیپلمم B بشه، برام بلیط هواپیما میگیره تا برم نیویورک ببینمش. خب من خیلی بهتر درس خوندم. وقتی درسم تموم شد همهی نمراتم A و B بود.”
