- Published on
سرطان ، پدرم رو از ما گرفت
- Authors
“قبل از اینکه دکترها حتی اسم سرطان رو بیارن مادرم شروع کرد به گریه کردن. ولی پدرم خونسرد بود و خیلی بادقت داشت به حرفهای دکتر گوش میداد. ولی یادمه چند روز بعد که داشتیم در مورد روشهای درمانی ممکن برای من صحبت میکردیم پدرم یدفعه مثل یه بچه زد زیر گریه. این من بودم که بغلش کردم و بهش گفتم همه چیز روبراه میشه. پدرم بهترین دوستم بود. همهی خانواده دوستش داشتن. همهی بچههای فامیل رو لوس میکرد. میذاشت رو شکمش بخوابند و برای تولدهاشون یه ماشین برقی کوچولو بهشون هدیه میداد. از ته دل میخندید و همیشه در حال تعریف کردن جوک و داستان بود. فضای خونمون اینقدر شاد و سرزنده بود که من اصلاً احساس نمیکردم سرطان دارم.