- Published on
پدربزرگ دوست داشتنی
- Authors
“مادرم گفت: “وال میخواد یه چیزی بهت بگه.” من روی پلهها نشسته بودم و گریه میکردم. پدرم همون لحظه متوجه شد که من باردارم. داد و هوار نکرد، هیچی نگفت. فقط شروع کرد به راه رفتن. اما من میدونستم به چی داره فکر میکنه: من هجده سالم بود و تنها دخترش بود و فکر میکرد بچهدار شدن زندگیم رو خراب میکنه. بالاخره وقتی وایساد بهم گفت: میتونی یا بچه رو سقط کنی یا از این خونه بری. همونجا بود که فهمیدم هیچکس قرار نیست کمکم کنه. از پول تو جیبی که میگرفتم شروع کردم به پسانداز کردن برای لباس و وسایل مورد نیاز. اما نمیدونستم وقتی بچه به دنیا اومد قراره چیکار کنم. پدرم باهام حرف نمیزد، حتی بهم نگاه هم نمیکرد.