- Published on
دوستان صمیمی
- Authors
“ما یکروز بعد از عروسیمون به بندر آکاپلکو مسافرت کردیم. یه زوج دیگه تو هواپیما جلوی ما نشسته بودن، من اونا رو به همسرم نشون دادم چون اون خانم یه انگشتر الماس خیلی بزرگ دستش کرده بود. بعد دوباره تو قسمت پذیرش هتل همون زوج رو دیدیم، بنابراین تصمیم گرفتیم باهاشون آشنا بشیم. معلوم شد که اونا هم روز قبل ازدواج کرده بودن. اسم اون خانم “دی” بود و ما خیلی زود باهم جور شدیم. ما چهار نفر تمام مدت ماهعسلمون باهم بودیم. مشروب زیادی میخوردیم، بنابراین خاطرات اون روزا یه جورایی محو به نظرم میاد. فکر میکنم شیرجه از روی صخرهها رو امتحان کردیم و یادمه دی انقدر بد دچار آفتابسوختگی شده بود که تو هتل پاش رو گذاشته بود تو یه سطل یخ. اما بیشتر از همه یادمه که خیلی باهم میخندیدیم.