- Published on
بهترین هدیه ی ما اینه که تو پدرمون هستی ..
- Authors
“پدر و مادرم عاشق همدیگه هستن. وقتی هجده سالشون بوده باهم آشنا شدن. همیشه همدیگرو بغل میکنن، میبوسن یا تو آشپزخونه باهم میرقصن. بنابراین ما تو یه خونه پر از عشق بزرگ شدیم. اما پدرم همیشه بیشتر از چیزی که وظیفهاش بوده توی خونه انجام داده. هر شب ساعت 8 میومد تو اتاقهای ما تا ظرفهای کثیف رو ببره تو آشپزخونه. صبحها انجام کارهای خونه به عهده پدرم بود. وظیفهی اون بود که ما رو بیدار کنه، برامون صبحونه درست کنه، و نهارمون رو تو کیفهامون بذاره. پاکتهای کاغذی قهوهای برمیداشت و روشون یه قلب میکشید و اسم ما رو توش مینوشت. شاید هزار تا پاکت کاغذی برامون درست کرده باشه، و روی هر کدوم یه آدمک نقاشی میکرد. مثلاً من رو میکشید که دارم تو فوتبال گل میزنم، یا میرم به یه کلاب یا تو مدرسه بازی میکنم. بعضی وقتها انگار با نقاشیهاش جوک تعریف میکرد. نقلقول از فیلمهای دیزنی رو مخصوصاً خیلی دوست داشت، بیشتر از همه شخصیت مولان.