- Published on
تجربیات فرزندخواندگی
- Authors
” یه روز قبل از شروع سال آخر دانشگاه فهمیدم که باردارم. پدر و مادرم منو بردن پیش یه وکیل که با مراحل پروندههای فرزندخواندگی آشنا بشیم. اون به ما یه جعبه پر از پوشهها و عکسهای خانوادههایی که میخواستن فرزندخوانده بگیرن نشون داد. من ماهها اون پروندهها رو بررسی کردم اما احساس میکردم یه چیزی درست نیست. حتی نمیدونستم دنبال چی میگردم. شاید دنبال خودم تو ده سال آینده میگشتم، کسی که بتونه همونجوری که من آرزوش رو دارم پسرم رو بزرگ کنه. تنها چیزی که میدونستم این بود که دلم میخواست اون خانواده اجازه بدن پسرم رو ببینم و یه بخشی از زندگیش باشم.**اما اون زمان این نوع فرزندخواندگی زیاد مرسوم نبود. خانوادهها فقط عکس بچه رو میفرستادن، اون هم نه زیاد. **من بخاطر اینکه دلشون میخواست بچه شون فقط متعلق به خودشون باشه سرزنششون نمیکنم. اما بعضی وقتا اینجوری به نظر میرسه که همه تمرکز روی بچه هست. از لحاظ روحی به شدت داشتم آسیب میدیدم و همه ازم توقع داشتن طبق قوانین عمل کنم.اما کتی و تام مثل بقیه نبودن. وقتی اومدن خونه ما، حسشون متفاوت از بقیه بود.