- Published on
اعتیاد به الکل منو از دخترم دور کرده بود
- Authors
“بین دوستامون ما اولین زوجی بودیم که بچهدار شدیم. این موضوع باعث شد احساس کنم پیر شدم، شایدم احساس میکردم صلاحیتش رو ندارم. آخرهفتهها تا دیروقت بیرون خونه میموندم، سعی میکردم دوباره مثل بیست سالگیم زندگی کنم. یه کم بعدش دزدکی یه شیشه آبجو با خودم میبردم سرکار، بعد یکی دیگه، بعد یکی دیگه، تا اینکه بالاخره مجبور میشدم شیشههای خالی رو تو کمدم نگه دارم که بقیه چیزی نفهمن چون به الکل اعتیاد پیدا کرده بودم. وقتی خونه بودم پدر خوبی بودم. گرچه خودم فکر میکردم یه آشغالم، آخر هفتهها صبح بیدار میشدم و با دخترم وقت میگذروندم. اما کارهایی میکردیم که برای من زحمتی نداشت. به جای انجام بازیهایی که اون دلش میخواست انجام بده، پیشنهاد میکردم تلویزیون ببینیم. بعد هم ساعت 8 شب کنارش بیهوش میشدم. فردا صبحش درحالیکه نفسم بوی گند عرق میداد بیدار میشدم،** اما دخترم همیشه میومد کنارم و میگفت: ‘سلام، بابا. دوستت دارم.’**