- Published on
پشتیبان زندگی
- Authors
“وقتی اولین تتو رو روی بدنم زدم، پدرم فکر کرد، بخاطر اینکه عصبانیش کنم این کار رو کردم. بهم گفت فقط خلافکارا تتو میکنن. تا سه روز باهام حرف نزد. من بچه آخر بودم، خواهر و برادرم هر دو حدود بیست سال داشتن، بنابراین من کوچیکتر از همه بودم. و فکر میکنم نمیتونست نسبت بهم بیخیال باشه و همیشه پشتیبان من در زندگی بود.ما همیشه باهم دعوا میکردیم. اما اون فقط قصدش این بود که از من در مقابل تمام اتفاقای بدی که میتونست برام بیوفته مراقبت کنه. وقتی دبیرستانی بودم، حتی اگه ساعت سه صبح از مهمونی برمیگشتم میدیدم تو سالن منتظرم نشسته. میفهمیدم که به محض اینکه وارد خونه میشم تلویزیون رو خاموش میکنه.
