- Published on
پدرم واقعا مرد خانواده است
- Authors
“هیچوقت ندیدم پدرم تو کل زندگیش کتاب بخونه. یه بار کارنامه دبیرستانش رو دیدیم، تنها نمرهای که الف گرفته بود ورزش بود. پدر و مادرش فقیر بودن. بنابراین بلافاصله بعد از تموم شدن درسش مسئول تدارکات یه فروشگاه مواد غذایی محلی شد. کارفرماهاش فهمیدن که اون حساب و کتابش خیلی خوبه، به همین خاطر تو سن بیست سالگی شد مدیر اون فروشگاه. مادرم رو همونجا ملاقات کرد و باهم ازدواج کردن، و خیلی زود من به دنیا اومدم. تا جاییکه من یادم میاد همیشه اون فروشگاه قسمت مهمی از زندگی پدرم بوده. اون شش روز در هفته کار میکرد و انقدر پس انداز کرد که تونست سهم بقیه شرکاش رو بخره. اما اینجوری نبود که تنها مشغله فکریش کارش باشه. وقتی خونه بود تمام فکر و ذهنش پیش ما بود. خانوادهاش مهمترین چیز بود براش. هیچوقت احتیاج نداشت با دوستاش بیرون بره. اون به شدت عاشق مادرم بود، و به نظرش بهترین لحظاتِ زندگیش مواقعی بود که با بچههاش وقت میگذروند.