- Published on
حضانت گرفتن ما بهترین اتفاق زندگیم بود
- Authors
“من و برادرم رو وقتی خیلی کوچک بودیم به پرورشگاه سپردن. برادرم خوششانس بود، چون یه خانواده به اسم ‘ریپلِی‘ سرپرستیش رو به عهده گرفتن. من طی ۳ سال به ۴ تا خانواده مختلف واگذار شدم که یکی از یکی بدتر بود. هرچند ماه یکبار برادرم رو میدیدم. خانم ریپلِی برای نهار ما رو به مک دوناد میبرد و** همون موقع بود که برای اولین بار جای زخمها رو روی بدن من دید.** خیلی سریع هماهنگیهای لازم برای حضانت من رو انجام داد.** قبل از اون کلمه ‘خانواده’ برام مفهمومی نداشت اما خانواده ریپلِی باعث شدن من تو خونشون احساس راحتی کنم.** هروقت کار غلطی انجام میدادم خانم ریپلِی کنارم مینشست و برام توضیح میداد چرا اون کار اشتباهه. ولی بعدش بهم میگفت: ‘تو هیچجا نمیری چون حالا متعلق به خانوادهی ما هستی.’