- Published on
آدم آهنی زندگی من
- Authors
“اون شبیه من نبود. بچه مثبت بود، کفش ‘کانورس’ میپوشید و مثل آدم آهنی حرف میزد. اما بیش از یکسال بود که هیچکس به من توجه نکرده بود و داشتم از معاشرت باهاش لذت میبردم. بهش نگفتم یه دختر دارم. میخواستم یه دختر جذاب باشم. برای یه بعدازظهر نمیخواستم یه مادر جوان مجرد باشم.** اینکه دوباره احساس میکردم یه نفر منو میخواد خیلی خوشایند بود.** وقتی ازم پرسید دوست دارم باز همدیگرو ببینیم، بدون معطلی موافقت کردم. اما به محض اینکه رسیدم خونه، عصبی شدم. چون به این فکر کردم که یه رابطه ممکنه به چه جاهایی برسه، و فهمیدم باید بهش موضوع رو بگم.