- Published on
افکار مثبت در زندگی من
- Authors
“وقتی کلاس ششم بودیم باهم آشنا شدیم. برعکس من، اون خیلی آدم مثبتی بود. وقتی آدم تو کل زندگیش حرفهایی مثل ‘آفرین‘ و ‘بهت افتخار میکنم‘ رو نشنیده باشه، یه جورایی تو ذهنش جای خالیشون رو احساس میکنه و مجبوره فقط حدس بزنه بقیه راجع بهش چه فکری میکنن. من همیشه حدسهای منفی میزدم. اما ‘مَکِنزی’ همیشه مثبت فکر میکرد. بخاطر چشمهای روشن و لبخند همیشگیاش بهش میگفتم ‘موش کوچولو’، و هنوزم به نظرم همون شکلیه. الان بخاطر وجود بچههامون یه کم خسته تره اما همیشه یه منبع همیشگی از افکار مثبت هست، حتی وقتی افسردگی من شدیدتر شد. مردم بهم میگفتن: ‘کاری که کردی خیلی خودخواهی بود. تو خانوادهی به این خوبی داری. چرا نمیخوای کنارشون باشی؟’** اما مسئله همینجاس، اینکه من هیچوقت خودم رو لایق داشتن همچین خانوادهای ندیدم**. این حس تا جایی پیش رفت که به این نتیجه رسیدم که زندگیِ بقیه بدون وجود من بهتر میشه.