- Published on
بهترین سگ و دوست لحظه های تنهایی
- Authors
“ما ۱۸ ماه تفاوت سنی داشتیم. بعضی وقتا ‘جِنی‘ میگفت انگار من خواهر بزرگتر هستم و اون کوچکتر، در حالیکه برعکس بود. شاید به این خاطر که من اعتماد به نفسم بیشتر بود. همیشه مجبورش میکردم یه کارایی رو انجام بده، مخصوصاً وقتی بیمار شد.** چندسال آخر احساس میکردم وظیفه دارم خوشحالش کنم. میخواستم تا جایی که میشه زندگی کنه**. درست کردن لیست آرزوها نظر من بود، اما اون میگفت که چی توش بنویسیم. دلش میخواست اسبسواری کنه، ظاهرش رو تغییر بده، و تو آبشارهای هاوایی شنا کنه، که این کار رو کردیم. دلش میخواست تایلند هم بره اما نشد. شاید خیلی تحت فشار میذاشتمش، شاید احتیاج داشت یه وقتهایی تو خودش باشه.